امروز قراره دوستام بیان خونمون بعد امتحنای ترم اوله اوله بهمنه قراره امروز با دوستام بترکونیم.

ساعت 2.5 دوستام اومدن نهار خوردیم بعدش شعر گذاشتیم یکم رقصیدیم

دوستم هانیه تازه چند روز بود با ی پسره دوس شده بود ما هم اومدیم امتحانش کنیم براش با شماره من زنگیدیم ی خورده گیرش اوردیم اما اخر بم پا نداد بعد ی ساعت یکی برام زنگید ک نمیشناختمش برداشتم گفت برام ی زنگ بزن منم جو گرفتتم براش ز زدم گفت من نیمام میخوام بات دوس شم از طرف همونیم ک نیم ساعت پیش برات ز زد منم گفتم باشه منم آینازم

اونروز خیلی خوش گذشت بهترین روز زندگیم ب حساب میاد

بعد اونروز منو نیما ی 2 ماهی با هم دوس بدیم در طی این 2 ماه من پیش دوستام هی بدی نیما رو میکردم دوستم هانیه هم فک کرد من از نیما بدم میاد چون رفتارم اینو ثابت میکرد برا همینم وقتی رفت خونه واسه نیما زنگید و بش گفت من با یکی دیگه دوستم و اونو دارم گیر میارم نیما واسه یکی دیگه از دوستام زنگ زدو ازون پرسید دوستمم چون فک میکرد من ب نیما این حرفو زدم گفت اره وقتی نیما بم این حرفو زد نمیتونستم دوستام ضایع کنم البته اگه هم میگفتم غلطه مطمئنا باور نمیکرد چون 2تا از دوستام گفته بودن درسته منم پاش وایستادمو گفتم اره و با نیما بهم زدم مدتی ک با نیما دوست بودم خیلی قشنگ بود تاحالا دیگه هیچوقت حسیو ک اونموقع داشتم حس نکردم واقعا روزای خوبی بود تموم خاطراتم یادمه چه جاهایی که رفتیم چیا گفتیم بهم همرو یادمه اما همش تموم شد بعد نیما با چند نفر دوس شدم اما هیچکدوم مثل نیما نشدن.

اخر سال بود بچه ها گفتن گوشی بیارین مدرسه خوش بگذرونیم ما هم هرروز گوشی میبردیم مدرسه ی روز هانیه و منو نرگس شماره محمد دوست نیما رو گرفتیمو باهاشون حرف زدیم از اون روز کار هرروزمون زنگ زدن برا اونا و حرفیدن باشون بود. ی روز نرگس گفت شماره نیما رو بده تا اذیتش کنم منو هانیه گفتیم نه اما زهرا ک شمارشو حفظ بود شماره نیما رو ب نرگس داد موقع امتحانات ترم شد من با هیچکی دوس نبودم با همه بهم زده بودم تازه جای خالی نیما رو حس میکردم دلم میخواس برگردم ب اون دوران اما نمیشد هر روزم نرگس میومد میگفت نیما اشغاله لیاقت تورو ندارهو ازین حرفا منم باورش کردم رفتم با یکی دیگه دوس شدم نیما هم واسم زنگید جوابشو ندادم گفتم بره ب درک دیگه با نیما حرف نزدم تا اینکه قرار شد بعد ماه رمضون بریم مکه منم گفتم باید ب نیما بگم چه دروغایی بش گفتم این جوری نمیتونم براش ز زدمو همه دروغامو بش گفتمو اونم گفت باشه چند روز برام زنگید و گفت بیا با هم دوس باشیم اما من ب خاطر حرفای نرگس بش گفتم نه با اینکه واسش میمردم تابستون گذشتو مدرسه ها شروع شد مدرسه منو هانیه فرق میکرد هانیه گفت نرگس تو کلاسشونه و گفته تموم 3ماه تابستونو با نیمادوس بوده و هست من دوس داشتم نرگسو بکشم واقعا باورم نمیشد کسی ک میگفت نیما لیاقت منو نداره چجوری خودش رفته باش دوس شده منم از سر غیظ رفتم ب نیما همه دروغایی ک نرگس ب نیما گفته بودو گفتمو دستشو رو کردم البته نمیخواستم نیما با نرگس بهم بزنه اما باش بهم زد نرگس اون اوایل قبل ازینکه با نیما بهم بزنه میگفت من برا نیما میمیرم و ازین حرفا و هرچی بینشون میگذشت میومد ب من میگفت منم وقتی دیدم نیما داره با نرگس بهم میزنه تموم تلاشمو کردم ک باش بهم نزنه چون فک کردم نرگس دوسش داره اما نیما گفت دیگه همه چی بینشون تموم شده و کاری از دست من برنمیادو این اتفاقات تقصیر من نبوده منم دیگه بش اس ندادم چون سرم خیلی شلوغ بود گذشتو گذشت تا امتحانات دی ماه تموم شد من عاشق نیما بودم اما نمتوستم بش بگم هانیه ک حال و وضعمو دید گفت بش بگو فوقش بت میگه نه دیگه منم ریسکشو قبول کردم اول منو نشناخت بعد ک اسممو گفت دوست نرگس؟ اتیش گرفتم ازین حرفش گفتم اره بش گفتم دوسش دارم عاشقشم اونم گفت فقط با هم میحرفیم نه بیشتر ازین منم قبول کردم البته از اونروز ب بعد دیگه نه من اس دادم نه نیما تا 15 بهمن ک تولدش بود نمتونستم برم بیرون برا همین فقط بش اس دادمو تبریک گفتم اونم گفت ممنون و ازین حرفا گفت من اولین کسی بودم ک بش تبریک گفتم بازم دیگه بهم اس ندادیم تا اینکه بش گفتم میخوام ببینمتو قرار گذاشتیم ک همو ببینیم منم ی دستبند واسه تولدش گرفتم اون روز خیلی سرد بود خیلی بد بود چون نیما اصلا ی نیم نگاهم ب من ننداخت بعد نیم ساعت خدافظی کردمو رفتم خونه اون شب خوابم نبرد همش داشتم ب حرکات نیما فک میکردم بازم ب هم اس ندادیم تا اینکه ی روز برام ز زد گفت با دوستم دوس شو دلشو نشکن خیلی دوست داره من گفتم نه گفت ب خاطر من منم ب خاطر نیما گفتم باشه اون روز بم فحش میداد بهتر از این بود با دوستش خوب نبودم برا همین نیما برام میزنگید میگفت باش بهتر باشو ازین حرفا اون مدت از دوست نیماو خودش متنفر شده بودم اما عشقی ک نسبت ب نیما داشتم بیشتر از نفرتم بود تو عید با نیما تقریبا خوب شده بودم اما سر ی موضوع خیلی کوچولو بام قهر کردو دیگه بهم اس ندادیم الان اواخر خرداده هیچ خبری از نیما ندارم دارم میمیرم اما میدونم هیچوقت بش نمیرسم همیشه عاشقش میمونمو عاشقانه میپرستمش تنها عشق زندگیم نیمائه به امید دیدار دوبارش

A.M