در آستانه ی فصلی سرد

این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذست

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش .


دانلود آهنگ مرتضی پاشایی - نبض احساس

مرتضی پاشایی - نبض احساس 


خودم کردم که لعنت بر خودم باد 


متن شعر در ادامه مطلب 

ادامه نوشته

هر شب

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با غرور خود مدارا می کنم هر شب

تمام سایه را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم خلق حاشا می کنم هرشب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهمومی برای عشق میگردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب

دو بیتی از خودم :)(زندگیم)

 وقتی تو نیستی                      زندگیم یعــــنی مـــرگ

   روزگــــار پاییــــزه                      زندگیم افتادنِ یک برگ

تنهایی

گاهی تنهایی 

                صورتش را 

به پس پنجره ی خیال می چسباند

                     و از آن             به رویای دست نیافتنی خود 

مــــــــــــــــــی نــــــــــــــــگــــــــــــــــــــــرد

افسوس !!!

که آن فقط یک رویـــــــــــــــــــــــاست . . . 

رویا

با امیدی گرم و شادی بخش 

با نگاهی مست و رویایی 

دخترک افسانه می خواند 

نیمه شب در کنج تنهایی


بی گمان روزی ز راهی دور 

می رسد شهزاده ای مغرور 

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر 

ضربه سم ستور باد پیمایش 

می درخشد شعله خورشید 

بر فراز تاج زیبایش

تار و پود جامه اش از زر 

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر 

می کشاند هر زمان همراه خود سویی 

باد ... پرهای کلاهش را 

یا بر آن پیشانی روشن 

حلقه موی سیاهش را 


مردمان در گوش هم آهسته می گویند 

(آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو)

(در جهان یکتاست) 

(بی گمان شهزاده ای والاست)


دختران سر می کشند از پشت روزنها 

گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار 

سینه ها لرزان و پر غوغا 

در تپش از شوق یک پندار 

(شاید او خواهان من باشد .( 


لیک گویی دیده شهزاده زیبا 

دیده مشتاق آنان را نمی بیند 

او از این گلزار عطر آگین 

برگ سبزی هم نمی چیند 

همچنان آرام و بی تشویش 

می رود شادان به راه خویش 

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر 

ضربه سم ستور باد پیمایش 

مقصد او ... خانه دلدار زیبایش 


مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند 

(کیست پس این دختر خوشبخت ؟)

farzad

تیر عاشق کش

ندانم تیر عاشق کش بر دل حافظ که زد

                                             آنقدر دانم که از شعر ترش خون میچکید

ای خفتگان هنگام بیداری است

نور ، اینک نور ، در رگهای من جاری است

آه 

اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت

بانگ بر میداشتم:

ای خفتگان هنگام بیداری است

                                       فریدون مشیری

یک با یک برابر نیست

این شعر قدیمیه اما خیلی دوسش دارم:)
ادامه نوشته

فريدون مشيري

من سكوت خويش را گم كرده ام!

                                  لا جرم در اين هياهو گم شدم

من، كه خود افسانه مي پرداختم

                                 عاقبت افسانه ي مردم شدم!

ادامه نوشته

اي كاش مي توانستند

اي كاش مي توانستند

از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند

در دردها و شاديهايشان

حتي با نان خشكشان

و كاردهايشان را 

جز از براي قسمت كردن

بيرون نياورند...

شاملو جونم

روزي ما دوباره كبوترهايمان را

پرواز خواهيم داد

و مهرباني

دست زيبايي را خواهد گرفت

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه نباشم

شاملو

به پرواز

شك كرده بودم

به هنگامي كه شانه هايم

از توان سنگين بال

خميده بود...

احمد شاملو

عشق را

كنار تيرك راه بند

تازيانه مي زنند

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

روزگار غريبي است نازنين...

آنكه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

عليرضا روزگار- هنوز داغم

متن شعر تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

سيامك عباسي_ تو كه نيستي

متن يه شعر كه دوسش ميدارم

اين شعرو كاش ... ميخوند تقريبا حرف دلمو دارم ميزنه

ادامه نوشته

هر چي دلت ميخواد اسمشو بذار

اندیشمندی می گوید:

” آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای ،از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو  را باور کنم”