يادمه وقتي بچه بودم روز تولد مامانم براش يه شعر نوشتم مامانم نگه داشت الان داشتم ميخوندمش هيچ قافيه اي توش نبود اما بش ميگفتم شعر

با خودم ميگم چه كودكانه و بي آلايش احساسمو پاي كاغذ آوردمو اسمشو گذاشتم شعر چون پر از احساساتم بود اما حالا حتي با كلي آرايه ادبي عشقمو كه همه ميگن نگفته آشكاره و همه ميفهمن نميتونم بيان كنم

كاش ميتونستم مثل بچگي هام احساسمو با يه دوستت دارم يا عاشقتم بيان كنم اما هيچكس باور نداره كه من عاشقش باشم

چرا همه فكر ميكنن من بي احساسم خدا؟ چرا هيچكس باور نميكنه من عاشق ... باشم؟

راستي اومدم بگم من ديگه خيلي كم ميام نت كه اين همه فك زدم