روزی مردی داخل چاله ای افتاد و نمیتوانست بیرون بیاید.

یک راهب اورا دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانش مند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت را بشکنی!

سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!