آه از امشب...
آه از امشب
كه مرا باز خبر از يار شد
خبر از يار دل آزار شد
آن همه ظلم روا داشته را ياد شد
همه هستي ز برم تار شد
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه دگر بار دلم غمگين است
كه دو چشمم باز خونين است
كه دو پلكم سخت سنگين است
و جهان در نظرم تاريك است
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه صداي نفسم، هيچ نيست
كه دگر در سر من شور نيست
كه دگر حنجرم آواز نيست
كه دگر قلب من آزاد نيست
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه دلم پاره شد از غم
كه همه داغم و سوزم
كه صداي خوش يارم
نكند بار دگر شادم
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
و هزاران شب غمبار دگر هم
آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم
كه دگر خسته شدم من و ندانم
كه چرا جز در و ديوار تنم
مرا هم سخني نيست هنوز
كه مرا باز خبر از يار شد
خبر از يار دل آزار شد
آن همه ظلم روا داشته را ياد شد
همه هستي ز برم تار شد
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه دگر بار دلم غمگين است
كه دو چشمم باز خونين است
كه دو پلكم سخت سنگين است
و جهان در نظرم تاريك است
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه صداي نفسم، هيچ نيست
كه دگر در سر من شور نيست
كه دگر حنجرم آواز نيست
كه دگر قلب من آزاد نيست
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
كه دلم پاره شد از غم
كه همه داغم و سوزم
كه صداي خوش يارم
نكند بار دگر شادم
و مرا هم سخني نيست هنوز
آه از امشب
و هزاران شب غمبار دگر هم
آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم
كه دگر خسته شدم من و ندانم
كه چرا جز در و ديوار تنم
مرا هم سخني نيست هنوز
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ساعت 3:11 PM توسط محمد
|