قضيه ازين قرار بود كه...
حرفاموباورنکرد،
گفت:ثابت کن!
گفتم چجوری
تیغ وبرداشتوگفت:رگتوبزن
گفتم مرگ وزندگی دست خداست
گفت دوستم نداری؟
تیغوبرداشتم رگموزدم،
وقتی تواغوشه گرمش داشتم جون میدادم
زیر لب گفت اگه دوستم داشتی تنهام نمیزاشتی!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ساعت 7:53 PM توسط یهٍ هـَـســتـٍـ بـی وجود
|