فريدون مشيري
من شمع دلفروز سخن بودم
اكنون زبان بريده و خاموشم
ترسم كه شعر نيز كند آخر
مانند روزگار، فراموشم!

خدايا وحشت تنهايي ام كشت
كسي با قصه ي من آشنا نيست
در اين عالم ندارم هم زباني
به صد اندوه مي نالم روا نيست

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بر كَنَم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست!

باز كن پنجره ها را، كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد؛
و بهار
روي هر شاخه، كنار هر برگ
شمع روشن كرده است.

تو را من زهر شيرين خوانم ، اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم
وگر هر لحظه رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم

اي تپش هاي دل بي تاب من!
اي سرود بي گناهي ها!
اي تمناهاي سركش!
در كجاي اين ملال آباد
من سرودم را كنم فرياد؟
در كجاي اين فضاي تنگ بي آواز
من كبوترهاي شعرم را دهم پرواز؟

معناي زنده بودن من، با تو بودن است.
آن لحظه اي كه بي تو سرآيد مرا، مباد!
