كاش هنگامي كه مي رفتي دلي كه به تو سپرده بودمش را با خود مي بردي

سال هاست در سينه ام بهانه ات را مي گيرد

و من كاري از دستم بر نمي آيد 

فقط گريه . . . گريه . . . براي تسكين درد هايش

اما حيف كه اشكم شور است

نمك مي زند به زخم هاي اين دل بي قرارم

و او از درد مي رقصد در سينه ام

بدون تو بودن ديوانه اش كرده

سرش را مدام مي كوبد به ديوار سينه ام

كي شود مانند قناري مرده در قفس، آرام گيرد در اين قفس...

ويرايش جديد:

کاش هنگامی که میرفتی ، دلی که سالهاست بهانه ات را میگیرد با خود برده بودی

این قلب توست در سینه ی من!

و این امانت آنقدر بیتابی میکند که جز گریه و گریه و گریه کاری از دستم بر نمی آید برای تسکین دردهایش

اشک نمکینم روی این قلب بیتاب میریزد و او از درد به خود میپیچد

انگار دوریت دیوانه اش کرده باشد،سرش را به دیوار سینه ام میکوباند