سردمه . . .پتو رو سرمه ... اما هنوزم سردمه

تن من گرماي آغوشت را ميخواهد

مرا به ميهماني بازدوان مردانه ات دعوت مي كني؟

فقط تا زماني كه چشمانم به خواب روند

آن وقت با خيال راحت برو

برو به معاشقه ات با كس ديگر برس

خوش به حالش او با تو مي خوابد و من با خيال تو

چه خيال شيريني

خوش به حال او كه امشب با تو ميخوابد

او در واقعيت تو را تجربه مي كند اما من فقط در رويا

رويايي كه آتش به جان و دلم مي زند

سپس اشك بر گونه ام جاري مي شود

اما آتشش فرجام نمي پذيرد ...

فردا صبح كه بيدار شوي

سراغ مرا نگير . . .بگذار بسوزم و خاكستر شوم و

باد مرا با خود ببرد به دور دست ها ...