امروز تو ماشین بودم ، آهنگ بنیامین داشت از ضبط پخش می شد . یاد چند سال پیش افتادم که داشتیم میرفتیم ایلام ؛ منو داداشم بلند بلند این شعرو میخوندیم و اظهار خوشحالی میکردیم . اون زمان چقد این آهنگو دوس داشتم .!

اما امروز سرمو درد آورده بود. صداش تو مغزم داشت غوغا به پا میکرد ، یادِ خاطرات بچگی و اون شور و شوق اشک به چشام اورده بود .

سرم داشت منفجر میشد . به پدرم گفتم : لطفا خاموشش کن !

با حرف پدرم اشکم سرازیر شد، گفت : تو که عاشق این شعر بودی چجوری شده الان میگی قطع کنم ؟ چقد تغییر کردی !

سرمو چسبوندم به پنجره و به حال خودم گریه کردم . .

آره من خیلی تغییر کردم ،خیلی زیاد ؛ جوری که حتی خودمم نمیشناسم :(

یه عشق پوچ با آدم چه ها که نمیکنه  . . . !

دلم گرفته . . .کیه که درکم کنه . . ! بغض حرفامو تو گلوم خفه کرده اشکامو تو چشام اسیر :( !

دلم یه خواب آروم میخواد ... بی دغدغه ... با آرامش کامل ..

یه خنده از ته دل میخوام ؛ مثل بچگی ... نه مثل الان که انقد ظاهری میخندم بعد از چند دقیقه گونه هام به درد میاد . . . خنده بلندم سریع به یه لبخند اجباری تبدیل میشه . :)

دلم میخواد وقتی گریه میکنم تنها نباشم . . یکی باشه که اشکامو پاک کنه ، بگه برای چی گریه میکنی ؟ . . منو تو بغلش بگیره و هم پام گریه کنه ... دلداریم بده ..

دلم میخواد به جای صفحه مانیتور با یه آدم واقعی حرف بزنم ؛

البته اگه دیگه آدم واقعی وجود خارجی داشته باشه!

همه شدن یه شکلک که هر لحظه باید انتظار تغییر کردنشونو داشته باشی .

فقط خدامه که هیچ نقابی به صورت نداره و شکل خودشه . تموم حرفامو گوش میده بدون اعتراضی ، تموم نامه هامو میخونه بدون این که حرفی بزنه .

دلم پره از همه دنیا خداجونم !!!

خدایا این اشک تو چشام چرا تمومی نداره ؟ این بغض تو گلوم چرا خفه نمیشه ؟ چرا این دوست داشتن یه طرفه بس نمیشه ؟ چرا ....؟؟؟

خدایا خستم خسته ...... به تنهاییم برس :(