وااااااااای نمیدونم یه روز که آدم اعصابش خورده چرا همه بش می پرن ؟؟! 

صبح رفتم خواب آلود (همیشه همینطورم ) بغل نسترن ( دوستم) نشستم داشت شعر حفظ می کرد

 منم سرم پایین بود داشتم چُرت میزدم 

نسترن هر مصرعی ک می خوند یکی منو میزد هی گفتم نکن خوابم میاد نفهمید ..... آخر سر دیگه عصبانی

 شدم پا شدم زدم تو سرش گفتم نفهم میگم خوابم میاد حالم خوب نیست زده زیر خنده بیشوووور با نورا

 ( اون یکی دوستم ) میگه خاک بر سرت تو اوج عصبانیتم نمیتونی نخندی واسش چشم غره رفتم

 رفتم سر جام نشستم گفتم فهم نداری ک پیشت بشینم...... همینجوری 3 زنگ گذشت هی زد و قلقلکم

 داد هیچی نگفتم دیگه زنگم سوم طاغتم طاق شد توی حیاط نشسته بودیم داشت با سکه بازی می کرد منم

 سرم پایین بود ( کلا بچه ی سر ب زیریم :D ) داشتم فکر میکردم . دختره (نسترن ) با اون هیکلش اومده

 خودشو انداخته رو من ( ب من تکیه داده بود ) هی هلش دادم اونور باز اومد پیشم دیدم نمیشه کوتاه اومدم

 گفتم بیخی ....... یهو با دفترچه زد تو سرم :O (منم ک بی اعصاب) دفترچه رو ازش گرفتم چند بار کوبیدم تو

 سرش باز همه ( نسترن ، غزاله ، مائده و نورا ) بم خندیدن منم حرصم گرفت پا شدم نسترنم پاشد فرار کرد

  :D منم دوییدم دنبالش اون بدو من بدو ( خیلی مزه داد ) آخر سر تو کلاس گیرش آوردم تا اومدم بزنمش

 غزاله منو گرفت تا نزنمش وقتی آروم شدم ولم کرد اما نسترن بیشووووور نمیذاره آدم آروم باشه ک .... واسم

 شکلک در آورد منم تا اومدم واکنش نشون بدم غزاله الکی هلش داد اما این بچه ( از بس شلو وله ) افتاد تو

  سطل آشغال :)) مُردم از خنده خیلی حال داد :D 


اما دوستام ی چیو راست می گن من تو اوج ناراحتیم میخندم اصلا وقتی که ناراحتم خیلی بیشتر می خندم :D