اون روز يادته داشت بارون ميومد من داشتم ميرفتم كلاس تو ماشين بودم داشتم ب پنجره نگاه ميكردم برف پاك كن ماشين تا قطره هاي بارون رو شيشه مينشستن پرتشون ميكرد پايين ي لحظه فككردم منم براي ... اينجوريم تا ميام تو فكرش بيرونم ميكنه گفتم منم مثل اين قطره هاي بارون پس ميزنه براش مهم نيس وقتي پرتم ميكنه من نابود ميشم ازم چيزي باقي نميمونه اما بازم با خودخواهي پرتم ميكنه اما نميدونه نم وجودم روش ميمونه نميدونه خودشم خيس ميشه