پرده اي به نام هو
باد با تمام نيرويش داشت پرده رو هل ميداد تا بره كنارو بذاره باد بره بيرونو بازي كنه اما اون از دل پرده خبر نداشت نميدونست پرده چقدر نگرانشه پرده عاشق باد بود نميخواست باد بره بيرون با باداي ديگه دوست بشه و پرده رو فراموش كنه يادش بود كه از وقتي به پنجره وصل شده بود اين باد بود كه هميشه با بازي ميكرد و اونو شاد ميكرد اما حالا باد قصد رفتن داشت ميخواست هر طور شده اون بيرونو ببينه براشم مهم نبود كه ممكنه اينجوري كه پرده رو هل ميده پرده پاره بشه و از بين بره انقد پرده رو هل داد انقد خودشو محكم بش زد كه پرده افتاد پرده بش گفت نرو گريه كرد اما باد گوش نكرد و رفت رفت با يه باد ديگه دوست شد عاشقش شد اما اون باد پيشش نموند رفت و حتي بادو نگاشم نكرد باد با خودش گفت ميتونم بازم با پرده دوست باشم اون منو دوست داره برگشت پيش پنجره اما ديد پرده نيست و پنجره هم بستس حالا باد مونده و تنهاييش و گاهي اوقات كه دلش واسه پرده تنگ ميشه ميدوئه و اسم پرده رو داد ميزنه بلكه شايد پرده صداشو بشنوه:
هووو....هووو...هوووو..