چشمها را بايد شست!
سهراب گفتي چشمها را بايد شست !
شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را
نه نگاه ديگرم را
هيچکدام را نديد
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده

+ نوشته شده در دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰ ساعت 6:1 AM توسط یهٍ هـَـســتـٍـ بـی وجود
|